او روزی با بذر یک گل
به دنیا آمد
با قرآن و آینه دوست شد
و تنها سهم او از زمین کوچ بود
گلها به چشمانش سوگند می خوردند و به دستش، آبـ ها
و همچنان قطره قطره میچکند بر مساحت نبودنش ...
+ نوشته شده در یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 9:16 توسط سعیده اخوان
|