حالا دیگر مطمئنم که کسی مدام ریل های زمان مرا می دزد و کوتاه می کند؛

و همو است شاید که کوپه های خالی مانده ام را پر از کارهای تازه می کند.

اینطور وقت ها خواب و حتی تماشای یک فیلم خوب هم از هوهو چی چی آن قطار رهایت نمی کند.

هیچکس پیراهنش را به نشانه اخطار آتش نمی زند و راه تاریک و تاریک تر خواهد شد.

باید یک آیه الکرسی بخوانم زمان سنج بمبی را که همه قطارم را به هوا خواهد برد فشار دهم و خودم را از قطار بیرون بیندازم.

بی هیچ چمدانی...